
شاید آنروز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد.
خبر از درد گل یاس نداشت...
باید اینطور نوشت...
تا که گل هست، چه پیچک ، چه گل یاس...
زندگی اجبار است!!!
سلام به همه دوستانم ... امیدوارم که حال همگی شما عزیزان خوب باشه و بهتون خوش بگذره... باز من و دلکده تنهاییم و دلنوشنه هام.... می دونم شاید کمتر کسی حوصله بکنه و بشینه این نوشته هام رو بخونه ولی چیکار کنم که با درد و دل کردن با شما دوستان خوبم حس خوبی بهم دست می ده....جه بخونید جه نخونید انگار پای حرفای من می شینید و به دلتنگی هام گوش می دهید...
امروز صبح بارون زیبایی می بارید ... دقایق زیادی پشت پنجره نشستم و قطره های بارون رو که تند تند و با عجله به شیشه می خوردن تماشا کردم...گاهی از پنجره نیمه باز قطره ای خودش رو به صورتم می زد و من رو از عالم رویا و خیال بیرون می کشید .... بوی خاک و عطر خیس برگهای نوزاد ..... صدای بارون و منظره خیس حیاطمون ... کفترهایی که برای در امون موندن از بارون زیر شاخه های درخت یاس حیاطمون پناه آورده بودند ... نسیمی که خنکی اون باعث می شد کتم رو بیشتر به خودم بجسبونم ...همه و همه اونقدر زیبا بودن که باعث شدند اول چند تا عکس از این منظره بگیرم و بعد برم تو حیاطمون و بارون رو از نزدیک لمس کنم و حس شوق و شور و عشق و خدایی شدن و تازگی و نو شدن و اشک و دلتنگی ...تا مغز استخونم نفوذ کنه و تو رگهام عطر بارون جاری بشه.اینم اون عکسی که از پنجره خیس اتاقمون از حیاط بارونی مون گرفتم..هرچند زیاد کیفیتش خوب نیست ولی آئینه احساس من هستش :

همین چند دقیقه پیش داشتم دفتر خاطراتم رو ورق می زدم دفتری که از پارسال تنهاش گذاشتم...حرفای خوبی اونجا نوشتم که از خوندنشون فهمیدم که تو این مدت خیلی تغییر کردم....
این روزها به این باور رسیدم که گاهی نخواسته خوب پا رو دلمون می ذاریم...گاهی حتی با عشق می جنگیم ولی چه بخوایم چه نخوایم عشق بالاخره سراغمون خواهد اومد...ولی مورد اولی خیلی بده...یعنی نخواسته پا رو دلمون بذاریم و حتی شاید دل یکی دیگه رو این وسط بشکنیم....گاهی به خودم که فکر می کنم دلم بد جوری می گیره چون حس می کنم من آفریده شدم که تا آخر عمرم تنها زندگی کنم...گاهی با اینکه دلم یک چیز دیگه می گه به خاطر شرایط و گاهی بد شانسی مجبورم پا رو دلم بذارم و به دنیای تنهایی خودم برگردم...شاید خدا اینطور می خواد که من تنها باشم..... یا شاید بنده های دیگرشو اونقدر دوست داره که نمی خواد من با مشکلاتم باعث اذیت اونا بشم... یا شاید خدا جونم من رو خیلی دوست داره و می خواد فقط صداش کنم همونطور که من خیلی دوستش دارم ...گاهی حتی فکر می کنم به قول خودم آرزوهام در اوج بی خیالی خداست....شاید اشکای شبونه ام رو دوست داره و شاید راز و نیازی که تو دنیای تنهایی خودم باهاش می کنم ....خلاصه نمی دونم جریان چیه.....من توقع زیادی از زندگی ندارم منی که با تماشای ستاره های آسمون اونقدر غرق رضایت می شم که انگار معشوقم گرانبها ترین الماس های جهان رو به من هدیه داده باشه و تمام غم و غصه هام رو فراموش می کنم چه انتظار زیادی می تونم از زندگی داشته باشم...خیلی چیزا که به نظر خیلیا ناچیزه برای من یه دنیاست ... گاهی اگر خواسته هایی هم داشته باشم که شاید بزرگتر از لیاقتم باشند برای خودم نخواستم بلکه برای خانواده ام خواستم ... تنها خواسته من آرامش هستش...نمی دونم چرا با اینکه از خدا چیز زیادی نمی خوام باز آروزهام عین یک سراب از دور فقط به من لبخند می زنند... چرا همیشه دلم رو به تنهایی محکوم کنه ....دیگه نمی خوام احساس تنهایی کنم ولی هرچی سعی می کنم تنهایی از من دور نمی شه که نمی شه....خداجونم هر چقدرم تنها باشم و تک تک آرزوهام بشه سراب و بهشون نرسم باز تنها امیدم توئی خودت خوب می دونی می دونم هرچقدرم تنها باشم تو با منی و تنهام نمی ذاری... به امید خودت من رو از تنهائی نجات بده... این شعر پائینی رو خیلی دوست دارم :
يه كلبه دور از همه كس
واسه من و تو واسه ما
يه جاي دنج و خلوتي
يه جايي دور از آدما
يه باغچه از گلاي رز
بارون پشت پنجره
آتيش و چاي تازه دم
رفتم تا اوج خاطره
من و تو و صداي باد
يه زندگي شاد شاد
بهت بگم دوستم داري
بهم بگي خيلي زياد
مرغ و خروس و مزرعه
يه زندگي سبز و پاك
شيرين ترين روزاي عمر
باشيم به هم ديگه حلال
مهمونمون باشند گلا
قناريا و بل بلا
همسايه هامون سبزه ها
اقاقيا و سمبلا
صاب خونمون خداي خوب
اون كه هميشه ياور
حلاحل زندگيه اش
هر كي كه از اون غافله
خداي من تو ميدوني
دلم به تو بسته شده
خودت ميدوني كه دلم
از زندگي خسته شده
مدد كن اي خداي خوب
اين همه خواب به آب نشه
آرزو هاي شيرينم
به تلخي سراب نشه
مدد كن اي خداي خوب
اين همه خواب به آب نشه
آرزو هاي شيرينم
به تلخيه سراب نشه
مهمونمون باشند گلا
قناريا و بل بلا
همسايه هامون سبزه ها
اقاقيا و سنبلا
صاب خونمون خداي خوب
اون كه هميشه ياور
حلاحل زندگيه اش
هر كي كه از اون غافله......
شاعر : رضا صادقی




