
بسم الله الرحمن الرحیم
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند . سياه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت .
خدا گفت : سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنين زيبايی ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم سياهی ات را و خواندنت را.
و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد."
عرفان نظرآهاری


اگر از شرایط زندگی خود راضی نیستید و یا اگر فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد شما نیست بهتر است نگاهی به متن زیر بیاندازید
به نکتههاى زير توجه کنيد:
اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.
اگر تاکنون از آسيبهاى جنگ، تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه، يا گرسنگى در امان بودهايد، وضعيت شما از وضعيت 500 ميليون نفر در دنيا بهتر است.
اگر میتوانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، اگر کفش و لباس داريد، اگر تختخواب و سرپناهى داريد، در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.
اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيبتان پول داريد، شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.
اگر شما اين نوشته را میخوانيد، از سه خوشبختى بهرهمند هستيد:
1- يک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به 200 ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.
(( طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،
طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده خاطر نشدهايد،
طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمیبيند،
طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمیشنود،
و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است.
وهمیشه خدا را شکر کنید ))


سلام دوستان
امشب یک حال وهوای دیگری دارم...دلم خیلی گرفته.... بی اختیار با خوندن یک شعر زیبا از مریم حیدرزاده اشک توی چشام جمع شد چیکار کنم که دست خودم نیست یاد خاطرات غبار گرفته ام افتادم .... چیکار کنم که قلبم بیشتر وقتها به حرفام گوش نمی ده و ساز ناسازگاری می زنه...چیکار کنم که دل شکسته هیچ درمانی نداره و دردش از خیلی از دردهای دنیا تلخ تر و شدیدتره... چطور می شه طعم چشیدن "روزهای خیلی طلایی" رو فراموش کرد من نمی دونم ... الان انگار تو عمق قلبم همون شکستگی رو عمیقا ً احساس می کنم ... انگار توی یک دریاچه کوچک که مدتها بوده بوده ساکت و آرووم بوده یک سنگ بندازی و دوباره اون رو مواج کنی ... ولی خیلی خوب می دونم که چاره ای ندارم به جز اینکه با این دلشکستگی باید تا کنم .... اونایی رو که من به گوش شنیدم و به دیده دیدم و به دل لمس کردم به سادگی گذشتنی نیست انگار پرنده ای را که پرواز بلد نیست پرواز بیاموزی و تا اوج آسمون بپرونیش بعد همونجا بال و پرش رو ازش بگیری تا با اونهمه شوق پرواز و عشق و امید و شور به زمین بخوره ....من درست همون حس پرنده بی بال و پر رو دارم که یک بار تونستم آسمون رو لمس کنم ...فقط خدا می تونه درد این دل رو آرووم بکنه و جواب اون کسی که بال و پر داد و بال و پر گرفت هم با خداست ...دلم خیلی گرفته و اشکام نمی ذاره بیشتر بنویسم ...شعر مریم حیدزاده رو بخونید بهتر از این هست که که نامه غم همیشگی من رو برای بار صدم تکرار کرده و از بر بکنید:

" یادته؟ "
روزای خیلی طلایی یادته؟
روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟
روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟
شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟
عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟
دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟
چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟
روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟
رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟
روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟
عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته
دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟
واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟
یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟
گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟
حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟
پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟
گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟
دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟
دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟
فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟
واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟
یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟
زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟
یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟
فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟
پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟
نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟
طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟
فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟
چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟
چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟
یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟
حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟
حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟
چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟
حالا اومدم، همون جا وایسادم؛
حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم
دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و
اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما
حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته
شعر من بده ولی، زیادته
شاعر: مریم حیدر زاده


سلام به دوستان عزیزم....
دیشب ، نصفه های شب داشتم دنبال یک ترانه می گشتم....که یک ترانه بسیار زیبا رو پیدا کردم و خیلی خوشم اومد....شعر های این ترانه رو امروز در وبلاگم می گذارم و آپ امروز رو تقدیم به بهترین دوست و همدمم ؛ سحرناز جونم می کنم ....کسی که خیلی دوستش دارم ودلش مثل یک جویبار که از دل کوه بیرون میاد پاک هستش و احساسش مثل آسمون پر ستاره زیبا و تماشایی... کسی که چون خورشید گرمای مهربونیش تو روزهای ابری دلم به کمکم رسیده.... و وسعت وفاداریش مثل دریا عمیق و بی اتنهاست....می دونم و خودشم می دونه که این جمله ها نمی تونه همه احساس من رو بیان کنه برا همین بیشتر حرف نمی زنم چون که اگه بخوام احساسم رو اینجا جاری کنم باید قلبم رو رو صفحه وبلاگم بگذارم تا براتون بخونه.....
سحرناز خوش آواز ، غنچه گل سحر باز
بخون و بزن ساز ، گره به ابرو ننداز
سحرناز خوش آواز ، صدای زندگی ساز
بخند و با خنده ، قیامتی راه بنداز
دم سحری سحرناز ، با دل من نکن ناز
قفل درهای بسته ، با تو میشه به روم باز
* * * * *
نکنه که یادت نمیاد که اخم به ابروت نمیاد
گلهای زرد کاغذی ، به رنگ گیسوت نمیاد
نکنه که باور نداری ، غم به بر و روت نمیاد
کوچیکه قلب عاشقت ، به برج و باروت نمیاد
دم سحری سحرناز ، با دل من نکن ناز
قفل درهای بسته ، با تو میشه به روم باز
* * * * *
خورشید روز آواز ، خونه و باغ دلواز
عاشق نغمه پرداز ، تویی برام سحرناز
بال همیشه پرواز ، چهره همیشه آواز
لحظه ی زندگی ساز ، تویی برام سحرناز
خواننده : رامین
آلبوم :دریا
آهنگ : سحرناز


دلا باید که هر دم یا علی گفت
نه هر دم بَل دمادم یا علی گفت
به صدق دل همیشه یاد او بود
به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت
به لیلی چون رسیدم یا علی گفت
ز مجنون هم شنیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز میکرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
دمی که روح در آدم دمیده
زجا برخاست آدم یا علی گفت
چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست
توسل جست و هردم یا علی گفت
ز بطن حوت یونس گشت آزاد
ز بس در ظلمت یم یا علی گفت
نمی شد زنده جان مرده هرگز
یقین عیسی بن مریم یا علی گفت
عصا در دست موسی اژدها شد
کلیم آنجا مسلّم یا علی گفت
رسول الله شنید از پرده غیب
ندایی آمد آندم یا علی گفت
نزول وحی چون فرمود سبحان
ملک در اولین دم یا علی گفت
علی در کعبه بر دوش پیمبر
قدم بنهاد و آندم یا علی گفت
به فرقش کی اثر میکرد شمشیر
گمانم ابن ملجم یا علی گفت


سلام مادر عزیزم
امروز یعنی 12 فروردین سالروز تولد شما هستش....مامان عزیز من می دونی که خیلی خیلی دوستت دارم... تو همون کوه صبری هستی که با اینکه زمانه برف سفیدش رو روی موهات نشونده هیچوقت قد خم نکردی...تنها پناه دل پر درد من تویی مادرم... مادرم وجودت ، صدات و بودنت مایه آرامش قلب منه و دلم می خواد که همیشه کنارت باشم و سر رو زانوت بذارم و تو موهامو نوازش کنی و اشکامو پاک کنی ...تنها مونس روزها و شبهام تویی...قلب تو مهربون ترین قلب دنیاست که تاب دیدن ناراحتی فرزندانش رو نداره و بزرگترین قلب دنیاست که مهر و محبت اون خونه مون رو گرم میکنه ... و:
مهربانم زادروز تو یاد آور لبخند شیرین آفرینش است
نگاه پر از مهر و لبخند دلنشین تو بهترین و زیباترین انگیزه زندگی من است
بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست
و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت
نگاهت را قاب می گیرم؛ در پس آن لبخند، که به من، شور و نشاط زندگی می بخشد
امروز روز توست...
تولدت مبارک
تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه دربر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن
شامگه ، چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلك
بال در بال كبوتر داشتن
حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فر سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن
فریدون مشیری
*****
*****
*****
فردای منی ای همه ديروز من از تو
ای آنکه دو چندان شده تقديس زن از تو
روزی که خدا باز مرا زنده بخواهد
بايد بدمد در دهنم يک دهن از تو
در جسم تو جاری شده از روح خدايان
يا وام گرفتند خدايان بدن از تو
والاتر از آنی که در اين شعر بگنجی
کوچکتر از آنم که بگويم سخن از تو
سر سبز ترين فصل در اين زردی پاييز
بگذار بپوشد غزلم پيرهن از تو


زندگی نقطه سر خط .... بی وفایی شده عادت
تو نوشته بودی دیدار .... سه تا نقطه , به قیامت
زندگی نقطه سر خط ... تلگرافی شده نامه ت
قلبمو مچاله کردی .... لای نقطه چین نامه ت
عزیزم نقطه ته خط .... برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه ... عوض جواب نامه ت
زندگی , نقطه سر خط.... برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه ... به جای جواب نامه ت
با سی و دو حرف دلگیر ... مختصر مفید و ساده
گفتی که سایه ی عشقت... از سرم خیلی زیاده
زیر دردو خط کشیدی .... ضربدر زدی رو اسمم
تا بدونم که به عشقت ... تا که جون دارم طلسمم
عزیزم نقطه ته خط ... برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه .... عوض جواب نامه ت
روی یک کاغذ بی خط .... حرفای خسته به نوبت
روی سرزمین نامه ت .... حرف "ت" کرده قیامت
"ت" مثل تو , مثل تردید ... "ت" مثل آخر طاقت
مثل تنهایی , مثل تب .... مثل آخر خیانـــــــــت
عزیزم نقطه ته خط ... برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه .... عوض جواب نامه ت
رضا صادقی


شاید آنروز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد.
خبر از درد گل یاس نداشت...
باید اینطور نوشت...
تا که گل هست، چه پیچک ، چه گل یاس...
زندگی اجبار است!!!
سلام به همه دوستانم ... امیدوارم که حال همگی شما عزیزان خوب باشه و بهتون خوش بگذره... باز من و دلکده تنهاییم و دلنوشنه هام.... می دونم شاید کمتر کسی حوصله بکنه و بشینه این نوشته هام رو بخونه ولی چیکار کنم که با درد و دل کردن با شما دوستان خوبم حس خوبی بهم دست می ده....جه بخونید جه نخونید انگار پای حرفای من می شینید و به دلتنگی هام گوش می دهید...
امروز صبح بارون زیبایی می بارید ... دقایق زیادی پشت پنجره نشستم و قطره های بارون رو که تند تند و با عجله به شیشه می خوردن تماشا کردم...گاهی از پنجره نیمه باز قطره ای خودش رو به صورتم می زد و من رو از عالم رویا و خیال بیرون می کشید .... بوی خاک و عطر خیس برگهای نوزاد ..... صدای بارون و منظره خیس حیاطمون ... کفترهایی که برای در امون موندن از بارون زیر شاخه های درخت یاس حیاطمون پناه آورده بودند ... نسیمی که خنکی اون باعث می شد کتم رو بیشتر به خودم بجسبونم ...همه و همه اونقدر زیبا بودن که باعث شدند اول چند تا عکس از این منظره بگیرم و بعد برم تو حیاطمون و بارون رو از نزدیک لمس کنم و حس شوق و شور و عشق و خدایی شدن و تازگی و نو شدن و اشک و دلتنگی ...تا مغز استخونم نفوذ کنه و تو رگهام عطر بارون جاری بشه.اینم اون عکسی که از پنجره خیس اتاقمون از حیاط بارونی مون گرفتم..هرچند زیاد کیفیتش خوب نیست ولی آئینه احساس من هستش :

همین چند دقیقه پیش داشتم دفتر خاطراتم رو ورق می زدم دفتری که از پارسال تنهاش گذاشتم...حرفای خوبی اونجا نوشتم که از خوندنشون فهمیدم که تو این مدت خیلی تغییر کردم....
این روزها به این باور رسیدم که گاهی نخواسته خوب پا رو دلمون می ذاریم...گاهی حتی با عشق می جنگیم ولی چه بخوایم چه نخوایم عشق بالاخره سراغمون خواهد اومد...ولی مورد اولی خیلی بده...یعنی نخواسته پا رو دلمون بذاریم و حتی شاید دل یکی دیگه رو این وسط بشکنیم....گاهی به خودم که فکر می کنم دلم بد جوری می گیره چون حس می کنم من آفریده شدم که تا آخر عمرم تنها زندگی کنم...گاهی با اینکه دلم یک چیز دیگه می گه به خاطر شرایط و گاهی بد شانسی مجبورم پا رو دلم بذارم و به دنیای تنهایی خودم برگردم...شاید خدا اینطور می خواد که من تنها باشم..... یا شاید بنده های دیگرشو اونقدر دوست داره که نمی خواد من با مشکلاتم باعث اذیت اونا بشم... یا شاید خدا جونم من رو خیلی دوست داره و می خواد فقط صداش کنم همونطور که من خیلی دوستش دارم ...گاهی حتی فکر می کنم به قول خودم آرزوهام در اوج بی خیالی خداست....شاید اشکای شبونه ام رو دوست داره و شاید راز و نیازی که تو دنیای تنهایی خودم باهاش می کنم ....خلاصه نمی دونم جریان چیه.....من توقع زیادی از زندگی ندارم منی که با تماشای ستاره های آسمون اونقدر غرق رضایت می شم که انگار معشوقم گرانبها ترین الماس های جهان رو به من هدیه داده باشه و تمام غم و غصه هام رو فراموش می کنم چه انتظار زیادی می تونم از زندگی داشته باشم...خیلی چیزا که به نظر خیلیا ناچیزه برای من یه دنیاست ... گاهی اگر خواسته هایی هم داشته باشم که شاید بزرگتر از لیاقتم باشند برای خودم نخواستم بلکه برای خانواده ام خواستم ... تنها خواسته من آرامش هستش...نمی دونم چرا با اینکه از خدا چیز زیادی نمی خوام باز آروزهام عین یک سراب از دور فقط به من لبخند می زنند... چرا همیشه دلم رو به تنهایی محکوم کنه ....دیگه نمی خوام احساس تنهایی کنم ولی هرچی سعی می کنم تنهایی از من دور نمی شه که نمی شه....خداجونم هر چقدرم تنها باشم و تک تک آرزوهام بشه سراب و بهشون نرسم باز تنها امیدم توئی خودت خوب می دونی می دونم هرچقدرم تنها باشم تو با منی و تنهام نمی ذاری... به امید خودت من رو از تنهائی نجات بده... این شعر پائینی رو خیلی دوست دارم :
يه كلبه دور از همه كس
واسه من و تو واسه ما
يه جاي دنج و خلوتي
يه جايي دور از آدما
يه باغچه از گلاي رز
بارون پشت پنجره
آتيش و چاي تازه دم
رفتم تا اوج خاطره
من و تو و صداي باد
يه زندگي شاد شاد
بهت بگم دوستم داري
بهم بگي خيلي زياد
مرغ و خروس و مزرعه
يه زندگي سبز و پاك
شيرين ترين روزاي عمر
باشيم به هم ديگه حلال
مهمونمون باشند گلا
قناريا و بل بلا
همسايه هامون سبزه ها
اقاقيا و سمبلا
صاب خونمون خداي خوب
اون كه هميشه ياور
حلاحل زندگيه اش
هر كي كه از اون غافله
خداي من تو ميدوني
دلم به تو بسته شده
خودت ميدوني كه دلم
از زندگي خسته شده
مدد كن اي خداي خوب
اين همه خواب به آب نشه
آرزو هاي شيرينم
به تلخي سراب نشه
مدد كن اي خداي خوب
اين همه خواب به آب نشه
آرزو هاي شيرينم
به تلخيه سراب نشه
مهمونمون باشند گلا
قناريا و بل بلا
همسايه هامون سبزه ها
اقاقيا و سنبلا
صاب خونمون خداي خوب
اون كه هميشه ياور
حلاحل زندگيه اش
هر كي كه از اون غافله......
شاعر : رضا صادقی


امسال خیلی به سرم زده بود که یک هفت سین خیلی خوشگل بچینم و تخم مرغای زیبایی رنگ کنم و حال و هوای خونمون رو بهاری کنم . نمی دونم چقدر موفق شدم به این هدفم برسم . چندتا عکس از هفت سینمون و تخم مرغ های رنگی می ذارم ببینید به نظر شما خوبه یا نه؟









این هم چند تا عکس از گلهای مادرم ، پشت پنجره و توی اتاق :




این هم خواهر کوچولوی من (( آذر)) ....بله درست حدس زدید آذر یک فرشته کوچولوست که خدا ما رو لایق داشتنش دونسته..آذر یک " سندرم داونی" هستش که زیاد خوشم نمیاد بهشون بگن معلول ... چون آذر ما نه تنها معلول نیست بلکه از خیلی آدمای به ظاهر عاقل بیشتر می فهمه.... قلب کوچولو و بیمار آذر پر از مهربونیه و دریایی از محبت هست...فرشته مهربونی که زندگی رو خیلی ساده می گیره و با کوچکترین شادیها شاد می شه و آرزوهای خیلی کوچولو و ساده داره ... باید بگم خیلی هم باهوش و مودب هست نقاشی های خیلی زیبا می کشه و عاشق موسیقی و بازیهای کامپیوتری ...آذر دنیای منه ، دنیایی که حاضرم همه هستیمو به پاش بریزم ...


اینجا عیدی گرفته و چون مورد علاقه اش بوده خنده هاش نتار ما می کنه و داره آواز می خونه...
امیدوارم که امسال سال خیلی خوب و پرباری برای همه شما دوستان خوب باشه...سالی که به همه آروزهاتون با کمک خدای بزرگ دست یابید...


حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
آنچه در دل داشتم رو می کنم
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب
نیستم از مردم خنجر پرست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست
از غم نا مردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم نکن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون میچکد
خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه می پنداشتیم


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتیست که هر شب به تو می اندیشم
به تو ، آری به تو ، یعنی به همان منظر دور
به همان سبز ملین ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شبی آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار یکی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آه ای خواب گرانسنگ سبکبار شده
تو که بر روح من افتاده و آوار شده
آه ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست ؟
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
خود تماشا گه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه ؛ تویی
عشق من ، آن شبح شاد شبانگاه ؛ تویی
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست ، به انکار مکوش
آقای دکتر بهروز یاسمی




