تبليغاتX
بگذار عاشق بمانم به دلكده تنهايي من خوش آمديد

چگونه حلالت کنم؟؟؟؟
تاريخ: سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت :12:1

غم من

 

سلام... پاسی از شب گذشته...امروز به سراغ نوشتن اومدم چون بیشتر از هر چیز دیگه ای دلم خالی می شه..ولی.. نه.. دل من به این سادگیها خالی نمی شه زخمی که دل من خورده دردی که من کشیدم به این زودیها خوب شدنی نیست...خیلی دلم می خواد گریه کنم ولی اونم نمی شه ...کاش اصلا هیچ موقع اونروز نبود..اونروز لعنتی که یه روزهایی من جشنش می گرفتم ...همه چیز از اونروز لعنتی شروع شد اول فروردین 1384...من تنها باز دلم خیلی گرفته بود مثل امشب....با تمام سادگیم دلتنگیم رو به کسی که زیاد نمی شناختمش وچند بار بود که با هم تو اینترنت هم صحبت شده بودیم بازگفتم ...توی چند گفتگوی کوتاه قبلی که داشتیم فقط اینو دریافته بودم که خیلی مهربون ، پاک ، ساده  و آروومه...هراز گاهی برام شعر های زیبا می فرستاد...اون شب فهمیدم که اونم مثل من بود یا شاید من اینطوری فکر کردم دلش خیلی گرفته تر از دل من بود تا حالا باهاش زیاد حرف نزده بودم ولی اونشب پای صحبتهاش نشستم و درد دلاشو گوش کردم...غمگین بود... وچیز عجیبی من رو به سوی اون جذب می کرد که دلداریش بدم... انگار زیر بارون غمی که سرنوشت به سرش می باروند دنبال سر پناهی می گشت ومن...من اون لحظه دلم یه طور دیگه شد تموم مهربونیاش رو تو یه لحظه باور کردم دلم خواست دلم رو سرپناهش کنم که دیگه بیشتر از این پیکر روحش خیس نشه....همون شب باهاش حرف زدم پر از شور و شوق بود وخیلی بی تاب ... انگار خیلی وقته منو می شناسه...منم با تموم سادگیم دروازه های دلم رو تا آخرش براش باز کردم دروازه ای که هیچکس تا به اونرزو نتونسته بود بهش نزدیک بشه...سومین روز با یک جمله کش دار گفت: گلیییییییی دوست دارم....دلم لرزید تمام تار وپود روحم به پرواز دراومد چون دل ساده وبی ریای من که تا به اونروز عطر محبت ندیده بود با گلهای عاطفه اون آذین بسته بود همون جمله رو با صدایی لرزاان براش تکرار کردم ... همون روز سوم بهش گفتم چرا من رو دوست داری؟ ایا برای یک دوستی گذرا یا سر کاری یا جدی؟اون با ناراحتی گفت اگه نیتم سر کار گذاشتن تو بود بیشتر از همه خودم رو سر کار گذاشتم از دوستی های گذرا هم خوشم نمیاد جدی جدی می خوام بشناسمت ...دیری نگذشت که خیلی بیشتر از روز اول عاشقش شدم واون خیلی بیشتر از من عشقش رو بیان می کرد برای دیدن من بی تابی می کرد... من باور کردم که دوسم داره آخه دوست داشتن من واقعی بود و سادگیم اجازه نمی داد که حتی کوچکترین شکی در محبتش بکنم بهش می گفتم بیشتر از دوتا چشمم بهت اعتماد دارم ... همیشه صحبتمون در مورد ازدواج بود ..خونه ای که خواهیم داشت و کارهایی که اون می خواست برام بکنه...از هم دور بودیم تو شهرهای جدا از هم واین باعث می شد خیلی کم ملاقات و صحبت های رو در رو داشته باشیم ولی عشق ما مثل دوستی های امروزی نبود ....پاک و بی آلایش بود ...دور از هر کار خلاف ....حتی موقعی هم که همدیگرو می دیدم به عشق هم ساعتها تو خیابونها قدم می زدیم و در مورد زندگیمون صحبت می کردیم ودلمون به تب وتاب می افتاد....زیباییهای طبیعت...صدای بارون...غروب آفتاب...شبنم روی گلها رو ارضای شورونشاط عظیم روحمون قرار می دادیم و از یک عشق پاک در کنار هم لذت می بردیم... کارهای بی نظیری فقط بخاطر من انجام می داد..

 

نیمکت ما...

 

.در این موقعها بود که گفت می خواد برا کارشناسی درس بخونه و از من پرسید به نظرت چیکار کنم ...دقیقا یادمه که تو سینما بودیم و تو نور کمی که رو صورتش افتاده بود به چهره اش خیره شدم دلم می خواست بهش بگم می خوام هر چه زودتر بهم برسیم ولی گفتم تا آخرش باهاتم تو درستو بخون منم پشت سرتم تو باید نگاهت به افق باشه و یادتم باشه که من همیشه پشت سرتم و خدا بالا سرت...من برات کمک می کنم و دعا می کنم که به هدفت برسی..واقعا هم اینکارو کردم کلی نذر و نیاز که از امتحانش قبول بشه همیشه بهش روحیه می دادم اونم می گفت اگه تورو نداشتم چیکار می کردم با اینهمه مشکلات......من می گفتم دوست دارم و تا هر کجا که بگی باش هستم حتی اگه بخوای سر کوه هم باهات زندگی می کنم با یه تکه نون خشک هم که باشه کافیه تو پیشم یاشی و تنهام نذاری...اونم بعد اینکه دهها بار اسمم رو صدا میزد : گلیییییییی گلییییییییی گلیییییییییی مهدییییییییی......من هیچوقت تنهات نمی ذارم منم فقط با تو خوشبخت می شم......و من باور می کردم دلم انچنان به عشقش گره خورده بود که همیشه می گفتم مهدی ما حلقه های زنجیریم...من صبر کردم اون درس خوند این وسط خانوادش هم مطلع شدند مادرش که با من حرف می زد خیلی خوب و مهربون از من همیشه می خواست که به مهدی توصیه کنم که درساشو بیشتر بخونه می گفت حرف تورو بیشتر گوش می کنه منم بهش قوت قلب می دادم که می دونم مهدی قبول میشه من از امام حسین(ع) خواستم مگه می شه امام حسین(ع) اشکای من رو نادیده بگیره؟؟؟....به ای منوال گذشت همه چیز خوب بود خیلی خوب... وقتی مهدی رو می دیدم به جز عشق چیزی تو چشاش نمی دیدم که ترس به دلم راه بدم...بهم امید می داد میگفت تو خیلی خوبی در مقابل اینهمه خوبی های تو همیشه من کم میارم ولی یه روز جبران می کنم صبر کن بهم برسیم ... و منم میگفتم تو وجودت کافیه.....روزها در پی هم گذشت تا اینکه مهدی تصمیم گرفت برای بهتر خوندن به کتابخونه بره از صبح تا شب اونجا بود و وقتی هم به خونه می رسید و ما باهم تلفنی حرف می زدیم از خستگی یارای سخن گفتن نداشت...اولا بهش قوت قلب میدادم ولی یواش یواش مهدی عوض شد هر روز یه چیزی میگفت و دیگه سخنی از عشق بیکرانش نبود غافل از اینکه دل ساده،آروم، بینوای من توی این مدت دگرگون شده بود و من دیگه قدرت آروم کردن و خاموش کردن این آتش بزرگ عشق رو نداشتم...به دلهره افتادم و احساس خطر برای عشقون کردم کردم حس کردم که شاید پای کسی دیگه در میون باشه دلم خیلی گرفت ازش پرسیدم با عصبانیت نفی کرد...ولی اوضاع بهتر نشد..هر روز بدتر می شد و این باعث می د که من حس کنم پای کس دیگه ای در میونه...مهدی از دانشگاه قبول شد و شروع کرد به ساز مخالف زدن که خانوادم با زادواجمون مخالفن!!!بعد از 2 سال؟؟؟!!!!ازش برای بار هزارم پرسیدم که مهدی اگه کس دیگه ای است تورو خدا بهم بگو....بذار لااقل بدونم چرا عوض شدی ..چون اگه حتی خانوادت هم مخالف وصلت ما باشن دلیل نمی شه که عشق به اون بزرگی که تو ادعاشو می کردی و من رو غوطه ورش کرده بودی به یک باره نیست ونابود بشه...اگه اون عشقی که من درتو سراغ دارم و بخاطرش ادعا می کردی که کوه رو هم واسه من از جاش می کنی می تونی رو حرفت بایستی و بهم برسیم...اون گفت (( نمی تونمممممممممم))...... من ..من ...من....پتکی به پیکربه  روحم خورد ولی ایستادم و گفتم مهدی مگه نمی گفتی ما با هر مشکلی مبارزه می کنیم تا بهم برسیم اینهم میدان من قدم پس نمی کشم.....ولی مهدی شد یه آدم دیگه هر روز یه حرفی می زد که بدجوری دلم رو می شکست و من صدام رو در نمیاوردم مبادا ناراحت بشه گاهی هم که جونم به لبم میرسید و جوابش رو می دادم کلی ناراحت می شدم که مبادا دلش بشکنه..خیلی حرفها گفت انگار یه خنجر برداشته بود که دلم رو بشکافه ولی اوون اینکارو آرووم آرووم می کرد و من عذاب می کشیدم چون بیشتر از جونم دوستش داشتم...خیلی التماسش می کردم ولی اون هر بار یه حرفی میزد که رو تابلوی روحم حک می شد و من دیوونه باز دوسش داشتم...متوسل شدم به امام علی(ع)...جواب نگرفتم تو عذای حسین(ع) ناله کردم ولی تنها بودم هیچکس من رو نمیشنید خدایاااااااااا....مهدی هم که دیگه به کلی تنهام گذاشته بود ...روحم هر روز زخمی تر و شکسته تر از روز قبل می شد یاد خاطرات خوبمون قدم زدنهامون زیر بارون و هزارن خاطره خوب دیگه تک تک کلمات و جملات امید بخشش فراموشم نمی شد ولی اون با جملات تند بهم می گفت دوسم نداره ...نمی خواد منو........بالاخره اونروز رسید که بواسطه یکی دوستاش فهمیدم یکی دیگه تو زندگیشه....من هم از همون اول یه بازی بودم....شاید یه دلخوشکنی تا روزی که وارد دانشگاه بشه و یه دختر خوشگل واسه خودش پیدا کنه....و من برم پی کار خودم چون دیگه تنها نبود و کسی هم لازم نبود که بهش روحیه بده....من ساده بودم...بی ریا مهربونیم رو قسمتش کردم ودلم رو سرپناه دل تنهاش قرار دادم غافل از اینکه اون مسافری هست  با اسب سفیدش نه بخاطر من بلکه دنبال پرنسس رویاهاش می گرده و دل ما استراحتگاهی طولانی شده براش..خونه ای که موقع رفتن تا تونسته ویرانش کرده...شاید فکر نمی کرده که من تا به این حد عشقش رو و حرفاش رو باور کنم و از ته دل عاشقش بشم...اون بدترین ضربه عمرم رو به من زد به منی که از اون هیچ انتظاری جز محبت نداشتم...روحم رو پاره پاره کرد ومن هنوز هم نتونستم زخم های روحم رو التیام بدم هنوز هم اشکهای شبونه هر شب مهمون قلب من هستن و دل شکسته من اونقدر رنج کشیده که دچار بیماری شده........هر شب که می خوابم وقتی قول وقرارهایی که به من داده بود رو یادم می افته و به این فکر میکنم که عزیز من داره جملاتی رو که یه زمونی برا من تکرار می کرده برای کسی دیگه نجوا می کنه تا سر حد جنون گریه می کنم...هر شب فکر می کنم اون چرا باید اینکارو با من می کرد ؟ مگه من چه بدی به اون کردم جز اینکه عشق ساده و بی آلایشم رو نثارش کردم...جز اینکه همیشه براش صادق بودم...مگه من چه بدی در حق اون کرده بودم که اون اینهمه من رو آزار روحی داد من فقط محبت کردم و دوستش داشتم........حلالش کنم؟؟؟؟

عروسکی بودم برات

که تو بهم نفس دادی

دلم رو یه روز خریدی

فرداش آوردی پس دادی

بگو برات من چی بودم؟

عروسک مغازه ای

کهنه شدم رفتی حالا

دنبال عشق تازه ای

 

 

اشک من دلشکسته

 

نوشته شده توسط گلنار | موضوع: | لينک ثابت |
? This Template Designed By mashhad20