
بسم الله الرحمن الرحیم
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند . سياه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت .
خدا گفت : سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنين زيبايی ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم سياهی ات را و خواندنت را.
و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد."
عرفان نظرآهاری


اگر از شرایط زندگی خود راضی نیستید و یا اگر فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد شما نیست بهتر است نگاهی به متن زیر بیاندازید
به نکتههاى زير توجه کنيد:
اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.
اگر تاکنون از آسيبهاى جنگ، تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه، يا گرسنگى در امان بودهايد، وضعيت شما از وضعيت 500 ميليون نفر در دنيا بهتر است.
اگر میتوانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.
اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، اگر کفش و لباس داريد، اگر تختخواب و سرپناهى داريد، در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.
اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيبتان پول داريد، شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.
اگر شما اين نوشته را میخوانيد، از سه خوشبختى بهرهمند هستيد:
1- يک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به 200 ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.
(( طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،
طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده خاطر نشدهايد،
طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمیبيند،
طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمیشنود،
و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است.
وهمیشه خدا را شکر کنید ))


سلام دوستان
امشب یک حال وهوای دیگری دارم...دلم خیلی گرفته.... بی اختیار با خوندن یک شعر زیبا از مریم حیدرزاده اشک توی چشام جمع شد چیکار کنم که دست خودم نیست یاد خاطرات غبار گرفته ام افتادم .... چیکار کنم که قلبم بیشتر وقتها به حرفام گوش نمی ده و ساز ناسازگاری می زنه...چیکار کنم که دل شکسته هیچ درمانی نداره و دردش از خیلی از دردهای دنیا تلخ تر و شدیدتره... چطور می شه طعم چشیدن "روزهای خیلی طلایی" رو فراموش کرد من نمی دونم ... الان انگار تو عمق قلبم همون شکستگی رو عمیقا ً احساس می کنم ... انگار توی یک دریاچه کوچک که مدتها بوده بوده ساکت و آرووم بوده یک سنگ بندازی و دوباره اون رو مواج کنی ... ولی خیلی خوب می دونم که چاره ای ندارم به جز اینکه با این دلشکستگی باید تا کنم .... اونایی رو که من به گوش شنیدم و به دیده دیدم و به دل لمس کردم به سادگی گذشتنی نیست انگار پرنده ای را که پرواز بلد نیست پرواز بیاموزی و تا اوج آسمون بپرونیش بعد همونجا بال و پرش رو ازش بگیری تا با اونهمه شوق پرواز و عشق و امید و شور به زمین بخوره ....من درست همون حس پرنده بی بال و پر رو دارم که یک بار تونستم آسمون رو لمس کنم ...فقط خدا می تونه درد این دل رو آرووم بکنه و جواب اون کسی که بال و پر داد و بال و پر گرفت هم با خداست ...دلم خیلی گرفته و اشکام نمی ذاره بیشتر بنویسم ...شعر مریم حیدزاده رو بخونید بهتر از این هست که که نامه غم همیشگی من رو برای بار صدم تکرار کرده و از بر بکنید:

" یادته؟ "
روزای خیلی طلایی یادته؟
روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟
روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟
شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟
عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟
دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟
چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟
روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟
رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟
روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟
عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته
دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟
واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟
یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟
گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟
حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟
پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟
گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟
دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟
دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟
فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟
واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟
یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟
زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟
یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟
فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟
پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟
نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟
طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟
فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟
چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟
چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟
یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟
حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟
حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟
چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟
حالا اومدم، همون جا وایسادم؛
حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم
دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و
اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما
حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته
شعر من بده ولی، زیادته
شاعر: مریم حیدر زاده


سلام به دوستان عزیزم....
دیشب ، نصفه های شب داشتم دنبال یک ترانه می گشتم....که یک ترانه بسیار زیبا رو پیدا کردم و خیلی خوشم اومد....شعر های این ترانه رو امروز در وبلاگم می گذارم و آپ امروز رو تقدیم به بهترین دوست و همدمم ؛ سحرناز جونم می کنم ....کسی که خیلی دوستش دارم ودلش مثل یک جویبار که از دل کوه بیرون میاد پاک هستش و احساسش مثل آسمون پر ستاره زیبا و تماشایی... کسی که چون خورشید گرمای مهربونیش تو روزهای ابری دلم به کمکم رسیده.... و وسعت وفاداریش مثل دریا عمیق و بی اتنهاست....می دونم و خودشم می دونه که این جمله ها نمی تونه همه احساس من رو بیان کنه برا همین بیشتر حرف نمی زنم چون که اگه بخوام احساسم رو اینجا جاری کنم باید قلبم رو رو صفحه وبلاگم بگذارم تا براتون بخونه.....
سحرناز خوش آواز ، غنچه گل سحر باز
بخون و بزن ساز ، گره به ابرو ننداز
سحرناز خوش آواز ، صدای زندگی ساز
بخند و با خنده ، قیامتی راه بنداز
دم سحری سحرناز ، با دل من نکن ناز
قفل درهای بسته ، با تو میشه به روم باز
* * * * *
نکنه که یادت نمیاد که اخم به ابروت نمیاد
گلهای زرد کاغذی ، به رنگ گیسوت نمیاد
نکنه که باور نداری ، غم به بر و روت نمیاد
کوچیکه قلب عاشقت ، به برج و باروت نمیاد
دم سحری سحرناز ، با دل من نکن ناز
قفل درهای بسته ، با تو میشه به روم باز
* * * * *
خورشید روز آواز ، خونه و باغ دلواز
عاشق نغمه پرداز ، تویی برام سحرناز
بال همیشه پرواز ، چهره همیشه آواز
لحظه ی زندگی ساز ، تویی برام سحرناز
خواننده : رامین
آلبوم :دریا
آهنگ : سحرناز


دلا باید که هر دم یا علی گفت
نه هر دم بَل دمادم یا علی گفت
به صدق دل همیشه یاد او بود
به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت
به لیلی چون رسیدم یا علی گفت
ز مجنون هم شنیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز میکرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
دمی که روح در آدم دمیده
زجا برخاست آدم یا علی گفت
چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست
توسل جست و هردم یا علی گفت
ز بطن حوت یونس گشت آزاد
ز بس در ظلمت یم یا علی گفت
نمی شد زنده جان مرده هرگز
یقین عیسی بن مریم یا علی گفت
عصا در دست موسی اژدها شد
کلیم آنجا مسلّم یا علی گفت
رسول الله شنید از پرده غیب
ندایی آمد آندم یا علی گفت
نزول وحی چون فرمود سبحان
ملک در اولین دم یا علی گفت
علی در کعبه بر دوش پیمبر
قدم بنهاد و آندم یا علی گفت
به فرقش کی اثر میکرد شمشیر
گمانم ابن ملجم یا علی گفت


سلام مادر عزیزم
امروز یعنی 12 فروردین سالروز تولد شما هستش....مامان عزیز من می دونی که خیلی خیلی دوستت دارم... تو همون کوه صبری هستی که با اینکه زمانه برف سفیدش رو روی موهات نشونده هیچوقت قد خم نکردی...تنها پناه دل پر درد من تویی مادرم... مادرم وجودت ، صدات و بودنت مایه آرامش قلب منه و دلم می خواد که همیشه کنارت باشم و سر رو زانوت بذارم و تو موهامو نوازش کنی و اشکامو پاک کنی ...تنها مونس روزها و شبهام تویی...قلب تو مهربون ترین قلب دنیاست که تاب دیدن ناراحتی فرزندانش رو نداره و بزرگترین قلب دنیاست که مهر و محبت اون خونه مون رو گرم میکنه ... و:
مهربانم زادروز تو یاد آور لبخند شیرین آفرینش است
نگاه پر از مهر و لبخند دلنشین تو بهترین و زیباترین انگیزه زندگی من است
بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست
و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت
نگاهت را قاب می گیرم؛ در پس آن لبخند، که به من، شور و نشاط زندگی می بخشد
امروز روز توست...
تولدت مبارک
تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه دربر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن
شامگه ، چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلك
بال در بال كبوتر داشتن
حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فر سكندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن
فریدون مشیری
*****
*****
*****
فردای منی ای همه ديروز من از تو
ای آنکه دو چندان شده تقديس زن از تو
روزی که خدا باز مرا زنده بخواهد
بايد بدمد در دهنم يک دهن از تو
در جسم تو جاری شده از روح خدايان
يا وام گرفتند خدايان بدن از تو
والاتر از آنی که در اين شعر بگنجی
کوچکتر از آنم که بگويم سخن از تو
سر سبز ترين فصل در اين زردی پاييز
بگذار بپوشد غزلم پيرهن از تو


زندگی نقطه سر خط .... بی وفایی شده عادت
تو نوشته بودی دیدار .... سه تا نقطه , به قیامت
زندگی نقطه سر خط ... تلگرافی شده نامه ت
قلبمو مچاله کردی .... لای نقطه چین نامه ت
عزیزم نقطه ته خط .... برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه ... عوض جواب نامه ت
زندگی , نقطه سر خط.... برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه ... به جای جواب نامه ت
با سی و دو حرف دلگیر ... مختصر مفید و ساده
گفتی که سایه ی عشقت... از سرم خیلی زیاده
زیر دردو خط کشیدی .... ضربدر زدی رو اسمم
تا بدونم که به عشقت ... تا که جون دارم طلسمم
عزیزم نقطه ته خط ... برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه .... عوض جواب نامه ت
روی یک کاغذ بی خط .... حرفای خسته به نوبت
روی سرزمین نامه ت .... حرف "ت" کرده قیامت
"ت" مثل تو , مثل تردید ... "ت" مثل آخر طاقت
مثل تنهایی , مثل تب .... مثل آخر خیانـــــــــت
عزیزم نقطه ته خط ... برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه .... عوض جواب نامه ت
رضا صادقی


شاید آنروز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد.
خبر از درد گل یاس نداشت...
باید اینطور نوشت...
تا که گل هست، چه پیچک ، چه گل یاس...
زندگی اجبار است!!!
سلام به همه دوستانم ... امیدوارم که حال همگی شما عزیزان خوب باشه و بهتون خوش بگذره... باز من و دلکده تنهاییم و دلنوشنه هام.... می دونم شاید کمتر کسی حوصله بکنه و بشینه این نوشته هام رو بخونه ولی چیکار کنم که با درد و دل کردن با شما دوستان خوبم حس خوبی بهم دست می ده....جه بخونید جه نخونید انگار پای حرفای من می شینید و به دلتنگی هام گوش می دهید...
امروز صبح بارون زیبایی می بارید ... دقایق زیادی پشت پنجره نشستم و قطره های بارون رو که تند تند و با عجله به شیشه می خوردن تماشا کردم...گاهی از پنجره نیمه باز قطره ای خودش رو به صورتم می زد و من رو از عالم رویا و خیال بیرون می کشید .... بوی خاک و عطر خیس برگهای نوزاد ..... صدای بارون و منظره خیس حیاطمون ... کفترهایی که برای در امون موندن از بارون زیر شاخه های درخت یاس حیاطمون پناه آورده بودند ... نسیمی که خنکی اون باعث می شد کتم رو بیشتر به خودم بجسبونم ...همه و همه اونقدر زیبا بودن که باعث شدند اول چند تا عکس از این منظره بگیرم و بعد برم تو حیاطمون و بارون رو از نزدیک لمس کنم و حس شوق و شور و عشق و خدایی شدن و تازگی و نو شدن و اشک و دلتنگی ...تا مغز استخونم نفوذ کنه و تو رگهام عطر بارون جاری بشه.اینم اون عکسی که از پنجره خیس اتاقمون از حیاط بارونی مون گرفتم..هرچند زیاد کیفیتش خوب نیست ولی آئینه احساس من هستش :

همین چند دقیقه پیش داشتم دفتر خاطراتم رو ورق می زدم دفتری که از پارسال تنهاش گذاشتم...حرفای خوبی اونجا نوشتم که از خوندنشون فهمیدم که تو این مدت خیلی تغییر کردم....
این روزها به این باور رسیدم که گاهی نخواسته خوب پا رو دلمون می ذاریم...گاهی حتی با عشق می جنگیم ولی چه بخوایم چه نخوایم عشق بالاخره سراغمون خواهد اومد...ولی مورد اولی خیلی بده...یعنی نخواسته پا رو دلمون بذاریم و حتی شاید دل یکی دیگه رو این وسط بشکنیم....گاهی به خودم که فکر می کنم دلم بد جوری می گیره چون حس می کنم من آفریده شدم که تا آخر عمرم تنها زندگی کنم...گاهی با اینکه دلم یک چیز دیگه می گه به خاطر شرایط و گاهی بد شانسی مجبورم پا رو دلم بذارم و به دنیای تنهایی خودم برگردم...شاید خدا اینطور می خواد که من تنها باشم..... یا شاید بنده های دیگرشو اونقدر دوست داره که نمی خواد من با مشکلاتم باعث اذیت اونا بشم... یا شاید خدا جونم من رو خیلی دوست داره و می خواد فقط صداش کنم همونطور که من خیلی دوستش دارم ...گاهی حتی فکر می کنم به قول خودم آرزوهام در اوج بی خیالی خداست....شاید اشکای شبونه ام رو دوست داره و شاید راز و نیازی که تو دنیای تنهایی خودم باهاش می کنم ....خلاصه نمی دونم جریان چیه.....من توقع زیادی از زندگی ندارم منی که با تماشای ستاره های آسمون اونقدر غرق رضایت می شم که انگار معشوقم گرانبها ترین الماس های جهان رو به من هدیه داده باشه و تمام غم و غصه هام رو فراموش می کنم چه انتظار زیادی می تونم از زندگی داشته باشم...خیلی چیزا که به نظر خیلیا ناچیزه برای من یه دنیاست ... گاهی اگر خواسته هایی هم داشته باشم که شاید بزرگتر از لیاقتم باشند برای خودم نخواستم بلکه برای خانواده ام خواستم ... تنها خواسته من آرامش هستش...نمی دونم چرا با اینکه از خدا چیز زیادی نمی خوام باز آروزهام عین یک سراب از دور فقط به من لبخند می زنند... چرا همیشه دلم رو به تنهایی محکوم کنه ....دیگه نمی خوام احساس تنهایی کنم ولی هرچی سعی می کنم تنهایی از من دور نمی شه که نمی شه....خداجونم هر چقدرم تنها باشم و تک تک آرزوهام بشه سراب و بهشون نرسم باز تنها امیدم توئی خودت خوب می دونی می دونم هرچقدرم تنها باشم تو با منی و تنهام نمی ذاری... به امید خودت من رو از تنهائی نجات بده... این شعر پائینی رو خیلی دوست دارم :
يه كلبه دور از همه كس
واسه من و تو واسه ما
يه جاي دنج و خلوتي
يه جايي دور از آدما
يه باغچه از گلاي رز
بارون پشت پنجره
آتيش و چاي تازه دم
رفتم تا اوج خاطره
من و تو و صداي باد
يه زندگي شاد شاد
بهت بگم دوستم داري
بهم بگي خيلي زياد
مرغ و خروس و مزرعه
يه زندگي سبز و پاك
شيرين ترين روزاي عمر
باشيم به هم ديگه حلال
مهمونمون باشند گلا
قناريا و بل بلا
همسايه هامون سبزه ها
اقاقيا و سمبلا
صاب خونمون خداي خوب
اون كه هميشه ياور
حلاحل زندگيه اش
هر كي كه از اون غافله
خداي من تو ميدوني
دلم به تو بسته شده
خودت ميدوني كه دلم
از زندگي خسته شده
مدد كن اي خداي خوب
اين همه خواب به آب نشه
آرزو هاي شيرينم
به تلخي سراب نشه
مدد كن اي خداي خوب
اين همه خواب به آب نشه
آرزو هاي شيرينم
به تلخيه سراب نشه
مهمونمون باشند گلا
قناريا و بل بلا
همسايه هامون سبزه ها
اقاقيا و سنبلا
صاب خونمون خداي خوب
اون كه هميشه ياور
حلاحل زندگيه اش
هر كي كه از اون غافله......
شاعر : رضا صادقی


امسال خیلی به سرم زده بود که یک هفت سین خیلی خوشگل بچینم و تخم مرغای زیبایی رنگ کنم و حال و هوای خونمون رو بهاری کنم . نمی دونم چقدر موفق شدم به این هدفم برسم . چندتا عکس از هفت سینمون و تخم مرغ های رنگی می ذارم ببینید به نظر شما خوبه یا نه؟









این هم چند تا عکس از گلهای مادرم ، پشت پنجره و توی اتاق :




این هم خواهر کوچولوی من (( آذر)) ....بله درست حدس زدید آذر یک فرشته کوچولوست که خدا ما رو لایق داشتنش دونسته..آذر یک " سندرم داونی" هستش که زیاد خوشم نمیاد بهشون بگن معلول ... چون آذر ما نه تنها معلول نیست بلکه از خیلی آدمای به ظاهر عاقل بیشتر می فهمه.... قلب کوچولو و بیمار آذر پر از مهربونیه و دریایی از محبت هست...فرشته مهربونی که زندگی رو خیلی ساده می گیره و با کوچکترین شادیها شاد می شه و آرزوهای خیلی کوچولو و ساده داره ... باید بگم خیلی هم باهوش و مودب هست نقاشی های خیلی زیبا می کشه و عاشق موسیقی و بازیهای کامپیوتری ...آذر دنیای منه ، دنیایی که حاضرم همه هستیمو به پاش بریزم ...


اینجا عیدی گرفته و چون مورد علاقه اش بوده خنده هاش نتار ما می کنه و داره آواز می خونه...
امیدوارم که امسال سال خیلی خوب و پرباری برای همه شما دوستان خوب باشه...سالی که به همه آروزهاتون با کمک خدای بزرگ دست یابید...


حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
آنچه در دل داشتم رو می کنم
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب
نیستم از مردم خنجر پرست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست
از غم نا مردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم نکن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون میچکد
خون من فرهاد مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه می پنداشتیم


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتیست که هر شب به تو می اندیشم
به تو ، آری به تو ، یعنی به همان منظر دور
به همان سبز ملین ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شبی آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار یکی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آه ای خواب گرانسنگ سبکبار شده
تو که بر روح من افتاده و آوار شده
آه ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست ؟
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
خود تماشا گه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه ؛ تویی
عشق من ، آن شبح شاد شبانگاه ؛ تویی
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست ، به انکار مکوش
آقای دکتر بهروز یاسمی


سلام به همه دوستان عزیز....
دوستان از نظرات تک تک شما نهایت تشکر را دارم حیف که هیچی ندارم به عنوان هدیه تقدیمتون کنم جز یک سبد عاطفه و یک دنیا تشکر ..... خیلی خوشحالم که دلنوشته هام مورد توجه شما عزیزان قرار گرفته... امیدوارم بتونم مطالب زیباتری در وبلاگم بنویسم....
پیشاپیش عید نوروز و فرا رسیدن سال نو همراه با عطر بهاران را به تک تک شما عزیزان تبریک میگم و امیدورام سال جدید سالی پر از شادی و سلامتی و موفقیت برای تک تک شما دوستان عزیز و خانواده و عزیزانتان باشد و به تمام آرزوهایتان در این سال جدید دست یابید
يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد
رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد
تنها دل ساده ايست دارايي ما
آن هم شب عيد تقديم تو باد
این عکس هدیه ای کوچک از دلکده تنهایی من به شما عزیزان:

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این هم یک عیدی کوچولو برای یک دوست مهربون که قول داده بودم برای ایشون فال حافظ بگیرم....تعبیرشم روی عکس پائینی نوشته شده :
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| فاش میگویم و از گفته خود دلشادم | بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم | |
| طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق | که در این دامگه حادثه چون افتادم | |
| من ملک بودم و فردوس برین جایم بود | آدم آورد در این دیر خراب آبادم | |
| سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض | به هوای سر کوی تو برفت از یادم | |
| نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست | چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم | |
| کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت | یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم | |
| تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق | هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم | |
| می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست | که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم | |
| پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک |
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم |

رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونی هام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه و چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهایت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
اگر بیایی همون جوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید

.jpg)
حسینه یئرلر آغلار گؤیله ر آغلار
بتول و مصطفی پیغمبر آغلار
حسینون نوحه سین دلریش یازاندا
موسلمان سهلدیر که کافر آغلار
کور اولموش گؤزله رین قان دوتدو شومرون
کی گؤرسون اؤز الینده خنجر آغلار
حسینون کؤینه گی زهرا الینده
چکر قئیحا قیامت ، محشر آغلار
آتاندا حرمله ، اوخ کربلاده
گؤرئیدین دوشمن آغلار ، لشگر آغلار
قوجاغیندا ، گؤرئیدین ام لیلا
آلیب نعش علی اکبر آغلار
رباب ، نیسگیل دؤشونده سود گؤره نده
علی اصغری یاد ائیله ر آغلار
باشیندا کاکل اکبر هواسی
یئل آغلار ، سنبل آغلار ، عنبر آغلار
یازاندا آل طاها نوحه سین من
قلم گؤردوم سیزیلدار ، دفتر آغلار
علی ، شق القمر ، محراب تیلیت قان
قولاق وئر ، مسجید اوخشار منبر آغلار
علیده ن شهریار ، سن بیر اشاره
قوجاقلار قبری ، مالک اشتر آغلار

امشب اونم این موقع شب دلم اونقدر بهت تنگ شده که حاضرم فقط یک بار صدات رو بشنوم....فقط صدای سلام تو!...گاهی به یاد روزهای خوب که می افتم دلم می خواد که حتی اگه برای یک روز هم شده به یکی از اون روزها برگردم وباهات سرشار محبت پاک و عشق زیبامون بشم اگه فرادی همون روز بمیرم هم بخدا دیگه هیچی نمی خوام .....فقط با تو باشم این کافیه..... بعد اون به آروزم هم رسیدم اگه بمیرم هم عین خیالم نیست...... کاش فقط یک بار فقط یک بار احساس من رو از صمیم قلب حس می کردی اون موقع می دونستی که چقدردلم برات تنگ شده....

امشب بعد از مدتهای مدید پای کامپیوترم نشست تا دوباره براتون بنویسم....
امشب می خوام از یک نعمت بزرگ بنویسم که شاید خیلی از ماها از داشتنش محرومیم وشاید خیلی از ما هایی هم که داریم قدرش رو نمی دونیم ... (( نعمت داشتن پدر و مادر ))... به نظر من یکی از بزرگترین نعمت های الهی و عشقی که می تونه هر بنده خوش شانسی از داشتنش لذت ببره ....
یک سال پیش که پدرم در اوج بیماری بود همه ما برای دوباره به دست آوردنش تلاش می کردیم ...وقتی که بوسه خداحفظی رو پدرم بر پیشونیم نهاد و با صدای آرووم و موقرش از ما خداحافظی کرد و از در اتاق عمل داخل رفت تمام وجودم رو آشفتگی از دست دادنش در خود گرفت خیلی می ترسیدم که دیگه نتونم یک بار دیگه چشمای مهربونش رو ببینم و صدای پیر و شکننده اش دیگه طنین انداز خونه ما نشه ... مادر بیچاره ام از یه طرف به فکر من بود از طرف دیگه به فکر برادر و خواهرم که خونه بودند و منتظر خبر و از یه طرف هم به فکر تنها شریک زندگی اش که 38 سال مثال دو تا کبوتر عاشق خودشون رو به آب و آتیش زدند تا لونه شون رو حفظ کنند... اون روز پدرم برگشت ... خدا یک بار دیگه اونرو به ما بخشید ومن هزاران و هزاران بار به داشت دوباره اش زمزه شکر می کنم .....هنوز هم وقتی یاد اون روزها می افتم اشک تو چشام حلقه می بنده و دلم پراز هول از دست دادنشون می شه آخه پدر ومادر مهربون من که سرنوشت با قلمش خطهای درشت و خشن رو پهنای صورتشون ایجاد کرده تنها دارایی خوشبختی من از این زندگی هستن ... اگه یک سال پیش خیلی افسرده و غمگین بودم می دونم که اونها رو بیشتر از خودم افسرده تر کردم ولی خودم رو نباختم و فقط به خاطر اینکه می خوام چهره پیر و رنجور پدر و مادرم بخنده از خدا می خوام که غم رو از من دور کنه ... این روزها یه حس عجیب یک راه جدید در ذهنم ساخته و انگار خدا هم این راه رو پیش پام گذاشته و من آرووم آرووم و با قدم های مصمم و کمی هم با دلهره پا تو این راه گذاشتم ... نه ... اینبار دیگه این راه راه عشق نبست چون اون جاده در سرنوشت من به بن بست رسید.... راه جدید راهیه که موفقیتش لذت بیشتری به من خواهد داد و من رو در خودباوری و خودشناسی و آگاهی از استعدادهام کمک خواهد کرد ... به امید خدا و با پشتیبانی پدر و مادرم ..... ان شاء ا.. که خدا کمکم کنه تا بتونم با تمام قدرتم تلاش کنم و به هدفم برسم ...
با آرزوی موفقیت برای همه شما عزیزان امیدوارم خدا پدر و مادر همتون رو حفظ کنه و بهشون طول عمر عطا کنه و روح اون عزیزانی رو که از پیش ما پر کشیدن شاد کنه ....
این هم یک شعر ترکی برگرفته
www.duzli-oghlan.blogfa.com/post-22.aspx از سایت
با اجازه از شاعر گرامی جناب آقای وحید شکرزاده
Yar gələcək
Gələcək yar gələcək dərdimə dərman gələcək
Bu ölü cismə ilahi təzə dən can gələcək
Eybi yox ki buracan hicrana səbr eyləmişəm
Vəslimə aşiq olan ö məhe taban gələcək
Könlumun hər yerinə mən su səpip paklamişam
Çun ki qəlbimə qönaq sevgili canan gələcək
Dözmuşəm çoxli zaman di ki yari seyd eliyəm
Şansa bax ovçuya mehman dəli ceyran gələcək
Ö şirin yar ki məni gözləri heyran eləmiş
Xoş gəlib gəlmağina can ona qurban gələcək
Çatdi hicran başa yarəb sənə çox şukr ki bugün
Məcnunun sevgilisi leyliye döran gələcək
Şair : Vəhid şokrzadə
www.duzli-oghlan.blogfa.com/post-22.aspx از سایت
یار گله جک
گله جک یار گله جک دردیمه درمان گله جک
بو اُولو جیسمه ایلاهی تزه دن جان گله جک
عیبی یوخ کی بوراجان هیجرانا صبر ائیله میشم
وصلیمه عاشیق اُولان اُو مه تابان گله جک
کونلومون هر یئرینه من سو سَپیپ پاک لامیشام
چون کی قلبیمه قوناق سئوگیلی جانان گله جک
دؤزموشم چوخلی زاماندی یاریمی صید ائلییم
شانسا باخ اُووچویا مهمان دلی جیران گله جک
اُو شیرین یار کی منی گؤزلری حیران ائله میش
خوش گلیب گلماغینا جان اُونا قوربان گله جک
چاتدی هیجران باشا یارب سنه چوخ شکر کی بوگون
مجنونون سئوگیلیسی لیلی دوران گله جک
شاعیر : وحید شکرزاده


دو عکس از خاطرات غبار گرفته ام
و تنهایی شب وخاطری بی خاطر ....
و زمزمه این ترانه :
هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن
تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن
آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست
همون بهتر بری مارم فراموش کن
تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی
چه قدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونم رو میخوردی
توکه بریدی و دوختی و بهونه ساختی
اما بدون که تو عاشقی باختی
عشقو چه ارزون و مفت فروختی
باختی
باختی
یاد میگیرم از تو اینو که برم به یک بهانه
اسم این کارو بزارم راه حل عاشقانه
توی اوج اشک عشقی
یاد میگیرم که بخندم
هرکی سوخت و باخت مهم نیست
مهم اینه من برندم
از تو آینه ساخته بودم
به چه سادگی شکستی
توی کارت مونده بودم
اما ثابت کردی پستی
من به غصه وا نمیدم
به تو هم بها نمیدم
تو فقط یه نقطه بودی
من تورو صدتا میدیدم


گفتم برای بسترت
حریر ماه و میخرم
برای ناز بالشت
پر خیال و میبرم
گفتم که چشم عاشق
نرگس باغت میکنم
قالی قرمز دل و
فرش اتاقت میکنم
دروغ هرچی گفتمت
جز اینکه گفتم عاشقم
من عاشقم
باز عاشقم
گفتم به چشمه غنات
میگم گلات و آب بده
خدا رو بی خواب میکنم
تا به دعات جواب بده
دروغ هرچی گفتمت
جز اینکه گفتم عاشقم
من عاشقم
باز عاشقم
گفتم اگه دلت بخواد
کوه و میدم به دست و پات
دیروز و امروز میکنم
رفته رو میگم که بیاد
گفتم سر بزرگون و
به پیش تو خم میکنم
تو دنیا هرچی عیون
به خدمدت جمع میکنم
گفتم توی باغچه تو
بجای گل دل میکارم
خودم میرم بارون میشم
به روی گلهات میبارم
دروغ هرچی گفتمت
جز اینکه گفتم عاشقم
من عاشقم
باز عاشقم
گفتم که نقاش میشم و
عشق تو با شور میکشم
رو کاغذ نازک دل
ناز تو صد جور میکشم
گفتم هوای شهرت و
پر از گل یاس میکنم
سنگ ریزه های راهتو
دونه الماس میکنم
گفتم توی باغچه تو
بجای گل دل میکارم
خودم میرم بارون میشم
به روی گلهات میبارم
دروغ هرچی گفتمت
جز اینکه گفتم عاشقم
من عاشقم
باز عاشقم
گفتم برای بستنت
حریر ماه و میخرم
برای ناز بالشت
پر خیال و میبرم
گفتم که چشم عاشق
نرگس باغت میکنم
قالی قرمز دل و
فرش اتاقت میکنم
دروغ هرچی گفتمت
جز اینکه گفتم عاشقم
من عاشقم
باز عاشقم


تنهایی ..... تنهایی.....صدای بی صدایی دارد این تنهایی تاریک اتاق من.... و در
و دیوار بی رنگ اتاقم همچنان غمگنانه به من می نگرند..... من دیوانه ام؟ نمی دانم! ولی خود می پندارم که اینگونه ام چون هنوز در یاد کسی غوطه ورم که حتی یک عنصر از عناصر خاطرش رنگ مرا ندارد....وقتی او آمد هم او تنها بود هم من.... وقتی او رفت ، دیگر او تنها نبود ولی من تها ماندم...او سر به شانه دیگری نهاد دست دیگری را گرفت و تنهایی دل دیگری را زدود و مرا تنها گذاشت.... و من دیوانه هنوز به او می اندیشم .... نوازش نسیم از پنجره باز اتاقم مرا به خاطره می راند...به خاطرات کسی که دل شکن بود ... مرا دگرگون کرد...دلم را دگرگون روحم را دگرگون...... و خود با کو له باری از بی خیالی و بی خاطرگی دست در دست دیگری به سوی خوشبختی خود قدم نهاد....بوی باران هنوز به من دیوانه یاد او را به ارمغان می آورد...یاد کسی را که حتی اگر هم اکنون این صفحه را بخواند نه یاد عشق من می افتد بلکه با اخم این صفحه را می بندد که احمق دیوانه هنوز فراموشم نکردی؟؟؟؟؟؟ یاد کسی را که روزی و روزگاری قطره ای از اشک چشمانم او را تا اوج جنون می برد ولی هم اکنون سیل اشکانم نیز دل او را نخواهد لرزاند...شاید حق با اوست ... او عاشق من شد تنهایی اش را زدود..روحش را صاف کرد...قلبم را دگرگون کرد و از پی عشقی رفت که دیوانگی نباشد.... شاید هم ، زبانش که می گفت دوستم دارد و عاشقم است حرف دلش را نمی زده.....شاید ........ نمی دانم...... فقط می خواهم بدانم با این دل شکسته و روح خسته من چگونه با وجدان سر به بالش ناز می نهد ؟؟؟!!!!!!
از خدا می خوام فقط یه بار .... یه بار نه زیاد.... به یادت بندازه که کی بودی و با من چطور بودی ...یادت بندازه که چه جور تنهایی ها و دلتنگی هامون رو با سهیم می شدیم....یادت بندازه که چه عشق بزرگی داشتیم که تو همش بهش افتخار می کردی...... کاش فقط یه بار فقط یه بار تو هم به حال من بیافتی و درک کنی که چی کشیدم و چی می کشم و چه جور با حرفای آخرت شکستم و می شکنم......چه جور دارم ذره ذره نابود می شم... کاش یه بار اندوهم رو حس می کردی ..... شاید اونموقع ........................... کاش لااقل وقتی می رفتی من رو داغون نمی کردی و نمی شکستی.....کاش ....کاش....کاششششش.
به تو عادت کرده بودم
رضایا
2Afm
طوفان
شایان
به تو عادت کرده بودم
رفتی و دلو شکوندی
با چشام شدی غریبه
خاطره هامونو سوزوندی
عاشق عشق تو بودم
با چه احساس قشنگی
فقط فقط با تو بودم
توی دنیای دو رنگی
دو رنگی
حالا من اینجا تک و تنها
تو هم اون سره دنیا
می زنه آتیش به قلبم
غم و غصه های فردا
تلخیه سکوت غربت
تو رو یاد من میاره
ابر بارونیه چشمام
داره بدجوری می باره
با این که مال من نیستی و من از تو به دورم
واسم لحظه های با تو بودن تجربه بودن
تو رو می خواستم و نذاشتی حرمت واسم
عاشق بودم اومدم تا شهر غربت واست
ولی به جرائت بازم
می گم آرزومه که تو بشی خوشبخت بازم
هر جایی که هستی
هرجایی که رفتی
ازم بد نگو
چون رفتارام با تو ، به خدا قسم بد نبود!
به تو عادت کرده بودم
رفتی و دلو شکوندی
با چشام شدی غریبه
خاطره هامونو سوزوندی
عاشق عشق تو بودم
با چه احساس قشنگی
فقط فقط با تو بودم
توی دنیای دو رنگی
دو رنگی
حالا من اینجا تک و تنها
تو هم اون سره دنیا
می زنه آتیش به قلبم
غم و غصه های فردا
تلخیه سکوت غربت
تو رو یاد من میاره
ابر بارونیه چشمام
داره بد جوری می باره
من دوسِت دارم تو بیا کنارم بشین
نذار تو شبهام من تو تنهایی ببارم ببین
تو اشکو تو چشام و بغضو تو نگام
ببین اسم کس ِ دیگه جز تو نیست توی صدام
بدون بدونه تو میمیرم و
به جون تو نمی گیرم دست دیگه رو
چشام پر خونه الان
تو بس که دیده رو
بارونی کردی
من تو رو می خوام
چرا با من خانومی سردی ؟


ميون چنتا اتاقك سوت و كور خسته و خاموش
يه نفر نشسته تنها انگاري شده فراموش
دوتا چشم بارونه نم نم ميزنه به رويه گونه
چقدر اين دل غصه داره آخ فقط خدا ميدونه
لحظه ها آسه وآسه دست غم پاشونو بسته
صداي خورده جواهر يه نفر دلش شكسته
………………………………………………
از تويه همون اتاقك قاصدك خبر مياره
يه نفر داره ميميره تنها اين چي روزگاره
كي دلش اينقده سنگه كه اون و گذاشته رفته
خيلي ساله خيلي وقته نه يكي دوروزو هفته
مگه رفته از تويادش تنها همدمش توبودي
كوه پر صبرو صميمي واسه گريه هاش تو بودي
تويه اين روزا عزيزم منتظر باش بر ميگرده كوره ي
داغ جدايي ديگه خاموشه و سرده
ديگه خاموشه و سرده
……………………………………………………………
باز مياد پيشت گله تو سر به زير و پر خجالت
اما انقدر تو بزرگي نداري هيچي شكايت
اون دوتا چشماي خسته واسه ما چراغه راهه
ما ميخوايم هميشه باشين باصفا خدا گواهه


میگفتی مهربونی
کنار من میمونی
فقط تویی تو دنیا که با من هم زبونی
میگفتی عاشقونه به من تو دل سپردی
تو آبروی عشق با این دروغا بردی
برو عشق حلال جای دیگه حروم کن
دروغ نگو دوباره دیگه بسه تموم کن
برو عشق حلال جای دیگه حروم کن
دروغ نگو دوباره دیگه بسه تموم کن
رو شده دستت همه جا
دروغ میگی باز به خدا
فردا بازم یادت میره
دلم شکستی بی صدا
آخرشه.آخرشه.دیگه خیلی دیره
اگه یه روز بخوای بری نفسم میگیری
میگفتی مهربونی
کنار من میمونی
فقط تویی تو دنیا که با من هم زبونی
میگفتی عاشقونه به من تو دل سپردی
تو آبروی عشق با این دروغا بردی
برو عشق حلال جای دیگه حروم کن
دروغ نگو دوباره دیگه بسه تموم کن
برو عشق حلال جای دیگه حروم کن
دروغ نگو دوباره دیگه بسه تموم کن
رو شده دستت همه جا
دروغ میگی باز به خدا
فردا بازم یادت میره
دلم شکستی بی صدا
آخرشه.آخرشه.دیگه خیلی دیره
اگه یه روز بخوای بری نفسم میگیری
آهنگ : دیگه خیلی دیره


سلام... پاسی از شب گذشته...امروز به سراغ نوشتن اومدم چون بیشتر از هر چیز دیگه ای دلم خالی می شه..ولی.. نه.. دل من به این سادگیها خالی نمی شه زخمی که دل من خورده دردی که من کشیدم به این زودیها خوب شدنی نیست...خیلی دلم می خواد گریه کنم ولی اونم نمی شه ...کاش اصلا هیچ موقع اونروز نبود..اونروز لعنتی که یه روزهایی من جشنش می گرفتم ...همه چیز از اونروز لعنتی شروع شد اول فروردین 1384...من تنها باز دلم خیلی گرفته بود مثل امشب....با تمام سادگیم دلتنگیم رو به کسی که زیاد نمی شناختمش وچند بار بود که با هم تو اینترنت هم صحبت شده بودیم بازگفتم ...توی چند گفتگوی کوتاه قبلی که داشتیم فقط اینو دریافته بودم که خیلی مهربون ، پاک ، ساده و آروومه...هراز گاهی برام شعر های زیبا می فرستاد...اون شب فهمیدم که اونم مثل من بود یا شاید من اینطوری فکر کردم دلش خیلی گرفته تر از دل من بود تا حالا باهاش زیاد حرف نزده بودم ولی اونشب پای صحبتهاش نشستم و درد دلاشو گوش کردم...غمگین بود... وچیز عجیبی من رو به سوی اون جذب می کرد که دلداریش بدم... انگار زیر بارون غمی که سرنوشت به سرش می باروند دنبال سر پناهی می گشت ومن...من اون لحظه دلم یه طور دیگه شد تموم مهربونیاش رو تو یه لحظه باور کردم دلم خواست دلم رو سرپناهش کنم که دیگه بیشتر از این پیکر روحش خیس نشه....همون شب باهاش حرف زدم پر از شور و شوق بود وخیلی بی تاب ... انگار خیلی وقته منو می شناسه...منم با تموم سادگیم دروازه های دلم رو تا آخرش براش باز کردم دروازه ای که هیچکس تا به اونرزو نتونسته بود بهش نزدیک بشه...سومین روز با یک جمله کش دار گفت: گلیییییییی دوست دارم....دلم لرزید تمام تار وپود روحم به پرواز دراومد چون دل ساده وبی ریای من که تا به اونروز عطر محبت ندیده بود با گلهای عاطفه اون آذین بسته بود همون جمله رو با صدایی لرزاان براش تکرار کردم ... همون روز سوم بهش گفتم چرا من رو دوست داری؟ ایا برای یک دوستی گذرا یا سر کاری یا جدی؟اون با ناراحتی گفت اگه نیتم سر کار گذاشتن تو بود بیشتر از همه خودم رو سر کار گذاشتم از دوستی های گذرا هم خوشم نمیاد جدی جدی می خوام بشناسمت ...دیری نگذشت که خیلی بیشتر از روز اول عاشقش شدم واون خیلی بیشتر از من عشقش رو بیان می کرد برای دیدن من بی تابی می کرد... من باور کردم که دوسم داره آخه دوست داشتن من واقعی بود و سادگیم اجازه نمی داد که حتی کوچکترین شکی در محبتش بکنم بهش می گفتم بیشتر از دوتا چشمم بهت اعتماد دارم ... همیشه صحبتمون در مورد ازدواج بود ..خونه ای که خواهیم داشت و کارهایی که اون می خواست برام بکنه...از هم دور بودیم تو شهرهای جدا از هم واین باعث می شد خیلی کم ملاقات و صحبت های رو در رو داشته باشیم ولی عشق ما مثل دوستی های امروزی نبود ....پاک و بی آلایش بود ...دور از هر کار خلاف ....حتی موقعی هم که همدیگرو می دیدم به عشق هم ساعتها تو خیابونها قدم می زدیم و در مورد زندگیمون صحبت می کردیم ودلمون به تب وتاب می افتاد....زیباییهای طبیعت...صدای بارون...غروب آفتاب...شبنم روی گلها رو ارضای شورونشاط عظیم روحمون قرار می دادیم و از یک عشق پاک در کنار هم لذت می بردیم... کارهای بی نظیری فقط بخاطر من انجام می داد..

.در این موقعها بود که گفت می خواد برا کارشناسی درس بخونه و از من پرسید به نظرت چیکار کنم ...دقیقا یادمه که تو سینما بودیم و تو نور کمی که رو صورتش افتاده بود به چهره اش خیره شدم دلم می خواست بهش بگم می خوام هر چه زودتر بهم برسیم ولی گفتم تا آخرش باهاتم تو درستو بخون منم پشت سرتم تو باید نگاهت به افق باشه و یادتم باشه که من همیشه پشت سرتم و خدا بالا سرت...من برات کمک می کنم و دعا می کنم که به هدفت برسی..واقعا هم اینکارو کردم کلی نذر و نیاز که از امتحانش قبول بشه همیشه بهش روحیه می دادم اونم می گفت اگه تورو نداشتم چیکار می کردم با اینهمه مشکلات......من می گفتم دوست دارم و تا هر کجا که بگی باش هستم حتی اگه بخوای سر کوه هم باهات زندگی می کنم با یه تکه نون خشک هم که باشه کافیه تو پیشم یاشی و تنهام نذاری...اونم بعد اینکه دهها بار اسمم رو صدا میزد : گلیییییییی گلییییییییی گلیییییییییی مهدییییییییی......من هیچوقت تنهات نمی ذارم منم فقط با تو خوشبخت می شم......و من باور می کردم دلم انچنان به عشقش گره خورده بود که همیشه می گفتم مهدی ما حلقه های زنجیریم...من صبر کردم اون درس خوند این وسط خانوادش هم مطلع شدند مادرش که با من حرف می زد خیلی خوب و مهربون از من همیشه می خواست که به مهدی توصیه کنم که درساشو بیشتر بخونه می گفت حرف تورو بیشتر گوش می کنه منم بهش قوت قلب می دادم که می دونم مهدی قبول میشه من از امام حسین(ع) خواستم مگه می شه امام حسین(ع) اشکای من رو نادیده بگیره؟؟؟....به ای منوال گذشت همه چیز خوب بود خیلی خوب... وقتی مهدی رو می دیدم به جز عشق چیزی تو چشاش نمی دیدم که ترس به دلم راه بدم...بهم امید می داد میگفت تو خیلی خوبی در مقابل اینهمه خوبی های تو همیشه من کم میارم ولی یه روز جبران می کنم صبر کن بهم برسیم ... و منم میگفتم تو وجودت کافیه.....روزها در پی هم گذشت تا اینکه مهدی تصمیم گرفت برای بهتر خوندن به کتابخونه بره از صبح تا شب اونجا بود و وقتی هم به خونه می رسید و ما باهم تلفنی حرف می زدیم از خستگی یارای سخن گفتن نداشت...اولا بهش قوت قلب میدادم ولی یواش یواش مهدی عوض شد هر روز یه چیزی میگفت و دیگه سخنی از عشق بیکرانش نبود غافل از اینکه دل ساده،آروم، بینوای من توی این مدت دگرگون شده بود و من دیگه قدرت آروم کردن و خاموش کردن این آتش بزرگ عشق رو نداشتم...به دلهره افتادم و احساس خطر برای عشقون کردم کردم حس کردم که شاید پای کسی دیگه در میون باشه دلم خیلی گرفت ازش پرسیدم با عصبانیت نفی کرد...ولی اوضاع بهتر نشد..هر روز بدتر می شد و این باعث می د که من حس کنم پای کس دیگه ای در میونه...مهدی از دانشگاه قبول شد و شروع کرد به ساز مخالف زدن که خانوادم با زادواجمون مخالفن!!!بعد از 2 سال؟؟؟!!!!ازش برای بار هزارم پرسیدم که مهدی اگه کس دیگه ای است تورو خدا بهم بگو....بذار لااقل بدونم چرا عوض شدی ..چون اگه حتی خانوادت هم مخالف وصلت ما باشن دلیل نمی شه که عشق به اون بزرگی که تو ادعاشو می کردی و من رو غوطه ورش کرده بودی به یک باره نیست ونابود بشه...اگه اون عشقی که من درتو سراغ دارم و بخاطرش ادعا می کردی که کوه رو هم واسه من از جاش می کنی می تونی رو حرفت بایستی و بهم برسیم...اون گفت (( نمی تونمممممممممم))...... من ..من ...من....پتکی به پیکربه روحم خورد ولی ایستادم و گفتم مهدی مگه نمی گفتی ما با هر مشکلی مبارزه می کنیم تا بهم برسیم اینهم میدان من قدم پس نمی کشم.....ولی مهدی شد یه آدم دیگه هر روز یه حرفی می زد که بدجوری دلم رو می شکست و من صدام رو در نمیاوردم مبادا ناراحت بشه گاهی هم که جونم به لبم میرسید و جوابش رو می دادم کلی ناراحت می شدم که مبادا دلش بشکنه..خیلی حرفها گفت انگار یه خنجر برداشته بود که دلم رو بشکافه ولی اوون اینکارو آرووم آرووم می کرد و من عذاب می کشیدم چون بیشتر از جونم دوستش داشتم...خیلی التماسش می کردم ولی اون هر بار یه حرفی میزد که رو تابلوی روحم حک می شد و من دیوونه باز دوسش داشتم...متوسل شدم به امام علی(ع)...جواب نگرفتم تو عذای حسین(ع) ناله کردم ولی تنها بودم هیچکس من رو نمیشنید خدایاااااااااا....مهدی هم که دیگه به کلی تنهام گذاشته بود ...روحم هر روز زخمی تر و شکسته تر از روز قبل می شد یاد خاطرات خوبمون قدم زدنهامون زیر بارون و هزارن خاطره خوب دیگه تک تک کلمات و جملات امید بخشش فراموشم نمی شد ولی اون با جملات تند بهم می گفت دوسم نداره ...نمی خواد منو........بالاخره اونروز رسید که بواسطه یکی دوستاش فهمیدم یکی دیگه تو زندگیشه....من هم از همون اول یه بازی بودم....شاید یه دلخوشکنی تا روزی که وارد دانشگاه بشه و یه دختر خوشگل واسه خودش پیدا کنه....و من برم پی کار خودم چون دیگه تنها نبود و کسی هم لازم نبود که بهش روحیه بده....من ساده بودم...بی ریا مهربونیم رو قسمتش کردم ودلم رو سرپناه دل تنهاش قرار دادم غافل از اینکه اون مسافری هست با اسب سفیدش نه بخاطر من بلکه دنبال پرنسس رویاهاش می گرده و دل ما استراحتگاهی طولانی شده براش..خونه ای که موقع رفتن تا تونسته ویرانش کرده...شاید فکر نمی کرده که من تا به این حد عشقش رو و حرفاش رو باور کنم و از ته دل عاشقش بشم...اون بدترین ضربه عمرم رو به من زد به منی که از اون هیچ انتظاری جز محبت نداشتم...روحم رو پاره پاره کرد ومن هنوز هم نتونستم زخم های روحم رو التیام بدم هنوز هم اشکهای شبونه هر شب مهمون قلب من هستن و دل شکسته من اونقدر رنج کشیده که دچار بیماری شده........هر شب که می خوابم وقتی قول وقرارهایی که به من داده بود رو یادم می افته و به این فکر میکنم که عزیز من داره جملاتی رو که یه زمونی برا من تکرار می کرده برای کسی دیگه نجوا می کنه تا سر حد جنون گریه می کنم...هر شب فکر می کنم اون چرا باید اینکارو با من می کرد ؟ مگه من چه بدی به اون کردم جز اینکه عشق ساده و بی آلایشم رو نثارش کردم...جز اینکه همیشه براش صادق بودم...مگه من چه بدی در حق اون کرده بودم که اون اینهمه من رو آزار روحی داد من فقط محبت کردم و دوستش داشتم........حلالش کنم؟؟؟؟
عروسکی بودم برات
که تو بهم نفس دادی
دلم رو یه روز خریدی
فرداش آوردی پس دادی
بگو برات من چی بودم؟
عروسک مغازه ای
کهنه شدم رفتی حالا
دنبال عشق تازه ای

باورت کردم وقتی که از تنهایی ات گفتی
باورت کردم وقتی اشکهایت را لمس کردم
باورت کردم وقتی که گفتی دوستم داری
باورت کردم وقتی که گفتی دنیای توام
باورت کردم وقتی ضربان قلب بی تابت را به گوشم رساندی
باورت کردم وقتی گفتی با منی
باورت کردم وقتی قسم خوردی همیشه در کنارمی
باورت کردم وقتی مرا در کنارت آرزو می نمودی
باورت کردم وقتی نامم را با عشق صدا می زدی
باورت کردم وقتی در شب تنهایی ات تا سحر مرا آرزو می کردی
باورت کردم وقتی گفتی مرا از خدا تمنا می کنی
باورت کردم وقتی گفتی جز من کسی در کنارت نیست
باورت کردم وقتی از درد من اندوهگین می شدی
باورت کردم وقتی که طو فان دریا برای رسیدن به من مانعی برایت نبود
باورت کردم وقتی حلقه های زنجیر را نشانه عشقمان گذاشتیم
باورت کردم وقتی از درد و اندوه خود می گفتی
باورت کردم باورت کردم من باورت کردم
ای کاش اینگونه نبود ولی من با ورت کردم
و تو………
تو………….
دیوار باور مرا آنگونه بیرحمانه شکستی که دیگر هیچ باوری در من شکل نگیرد
نه باور "من " بودنم نه باور " بودنم" و نه باور " بودنت"
باور کردم که نه عشق بوده نه دوست داشتن و نه سخنان زیبایت ….همه روی دیوار باورم بود که با شکستن باورم با خاک یکسان شد
اکنون من بی باور….چگونه باور کنم که آنهمه خاطرات و سخن و قول و قرار همه سراب بوده وبس؟
من ……..
بیهوده باورت کرده بودم؟


تا به تو تکیه کردم
پشتم و خالی کردی
تو رسم دل شکستنو
بد جوری حالی کردی
بد جوری حالی کردی
بیا ببین که خستم
غریب و دل شکستم
کوه غرور بودم
حالا به خاک نشستم
حالا به خاک نشستم
خیال می کردم تو برام پشت و پناهی
با این همه خستگیهام یه تکیه گاهی
چه آرزوهایی که بر تو بستم
بلور قلبم و به پات شکستم
دیگه امروز دیدنت خواب و خیاله
عشق تو دوباره داشتن حالا امید محاله
تا به تو تکیه کردم
پشتم و خالی کردی
تو رسم دل شکستنو
بد جوری حالی کردی
بد جوری حالی کردی
بیا ببین که خستم
غریب و دل شکستم
کوه غرور بودم
حالا به خاک نشستم
حالا به خاک نشستم


یادته اولین لحظه دیدار قسم خوردیم برای هم بشیم یار
ولیکن تا شدم قانع تو رفتی گذاشتی منو با دلم گرفتار
راضی شدی به مردن غرورم به یادتم اگر چه از تو دورم
به پات می افتادم چه عاجزانه اشکای من می ریخت چه کودکانه
به پای وعده های بی اعتبارت نشسته این دلم چه صادقانه
راضی شدی به مردن غرورم به یادتم اگر چه از تو دورم
منو تنها نزار...رو قلبم پا نزار به دیدن دلم ..فقط بیا یه بار
خودم قربونتم...یار جون جونیتم میون عاشقا..منو نزار کنار
منم اولین و آخرین خریدار اداتم هنوزم عاشقه لحظه دیدار چشاتم
راضی نشو به مردن غرورم به یادتم اگر چه از تو دورم


به نام آنکه مرا آفرید و ذره ذره وجودم در تکاپوی رحمتش می تپد ، به نام آنکه عناصرم را اینگونه شیفته یکی از آفریده های دیگر خود نمود .... در همین آغاز یک « فریاد» : « یا الله مدد»
سلام به همه اونهایی که به یک بهونه خواب از چشمانشون ربوده شده...من هم خوابی تدارم البته مدت زیادیه که از خواب خوارک افتاده ام... نه رنج گرنسنگی نه رنج بی خوابی ...هیچکدوم آزارم نمی ده ولی رنج بی تو بودن بسی آزرده خاطرم نموده محبوبم... اکنون سر بر بالشت نهاده ای و آسوده به خواب عمیق فرو رفته ای من هرلحظه بیدار و بیدارتر میشوم و بودنت را بیشتر و بیشتر از خدا تمنا می کنم...بی تو بودن بسی سخته... نمی دونم فردا که بیدار می شی توی کدوم ساعت از روز به یاد من می افتی ولی دلم برات خیلی تنگه خیلی تنگ ...امشب زیر چتر آسمون به یاد خاطراتمون دلم بارونی شد ..یادت که هست؟ با هم زیر همین چتر پر ستاره آسمون قدم می زدیم و از روی پل معروفمون با تماشای ستاره ها رد می شدیمو بعدش خداحافظظظظ.... یادت هست؟ می دونم یادته مگه می شه عشق به اون بزرگی فراموش بشه.....عزیزترینم کاش می دونستی دوریت بدجوری مریض احوالم کرده حالا که من رو تو یک قدمی جدایی گذاشتی و رفتی از یه طرف دست به دامن خدا هستم که زود برگردی و با آغوشی از وصال به استقبالم بیای از طرف دیگه هم حس می کنم لبه یک تیغ ایستادم که هر آن بی تو بودن می تونه بی نفسم کنه...آره عزیزم راسته راسته نفسم به بودنت بسته شده...هرچند هنوز بی توی بی تو نیستم... تو این لحظه هاست که حس می کنم که تنها کسی که می تونه کمکمون کنه خداست واسه اینه که ازت می خوام استقامتت رو از دست ندی و نبازی چون خدا اون بالاست و مطمئنم کمکمون می کنه منم اینجام تا هر جا بگی باهاتم و هیچ موقع تنهات نمی ذارم فقط تو باش و من رو تنها نذار که اگه بری گلیتم دیگه می میره... عزیزم از همه خواستم برا عشقمون دعا کنن شاید اگه تعداد دستهایی که به اون طرف خدا جونم دراز می شه زیاد باشه خدا هم دلش به حال عشمون بسوزه و همه چیز درست بشه و دوباره دستامون تو دست هم قفل بشه ...من منتظرم ..من منتظرم که با حرفای خوبت برگردی و من رو در انتظارت نذاری...
از همه شما دوستانی عزیزی که می آیید و برای ما دعا می کنید صمیمانه متشکرم...از همتون دوباره عاجزانه خواهشمندم که برای ما و عشقمون دعا کنید و از خدا بخوایید که نذاره عشق ما به جدایی بکشه چون تو این مرحله دیگه همه چیز دست خداست و از دست ما چیزی بر نمیاد...حتی یک جمله کوچیک هم کافیه: خدا جون به گلنار و عشقش کمک کن که بزودی زود مشکلشون حل بشه و بتونن به آرزوشون برسن...چون من بدون اون طاقت زندگی کردن ندارم .. از همتون ممنونم
كمي با من مدارا كن
كمي با من مداراكن
كه خود را با تو بشناسم
من گم را تو پيدا كن
من گم را تو پيدا كن
تورا از شب جدا كردم
تورا از قصه آوردم
نمي شد با تو بد با شم
نمي شد ازتو برگردم
كمي با من مداراكن
كه خود را با تو بشناسم
من گم را تو پيدا كن
نه از برگم نه ازجنگل
نه از باران، نه ازشبنم
نه آن تعميدي رودم
نه آن مريم ترين مريم
منم همسقف ديروزي
كه عطرخانگي دارد
كه دستان تو را بايد
به شام سفره بسپارم
كمي بامن مدارا كن
صبوري كن تحمل كن
من گم راتو پيدا كن
اگرسختم، اگردشوار
اگرسيل مصيبت وار
اگرتلخم، اگربيمار
منم ازعشق تو بسيار
منم هم خون و هم گريه
كه بغض اش رابه دريا داد
كه از اوج پريدن ها
براين ويرانه ها افتاد
كمي با من مدارا كن
صبوري كن تحمل كن
من گم را تو پيدا كن


اسم تو رو با من تو آسمون نوشتند
صداقت عشقمونو تو قلبمون نوشتند
قسمت من تو عاشقی عشق تو نازنينه
بخوای نخوای مال منی قصه ما همينه
مال منی مال من مال منی مال من
بخوای نخوای دوستت دارم عشق منی عشق من
گفتی به من دوستم داری دار و ندارت منم
گفتی اميد دل بی صبر و قرارت منم
گفتی ميدونی مثل من هيچکی واسه تو يار نيست
گفتی اگه من نباشم تو زندگيت بهار نيست
مال منی مال من مال منی مال من
بخوای نخوای دوستت دارم عشق منی عشق من


بچه ها امشب که از هر شب دیگری داغونترم..بی هیچ دلیل اشکام جاریه... البته دلیلش معلومه....می گم ..خیلی دوستش دارم و نمی خوام از دستش بدم ... گرچه من هنوز هم ندارمش ولی همین قدر که باهام هست خودش یه دنیاست . اون الان اون جوری هست شاید اونموقع هایی که هیچ مشکلی نبود اینطور باهام نبوداون الان درکم می کنه حداقل اینو می گه که می خواد باشه تا قسمت چی باشه و خدا چی بخواد... واسه اینه که من به دعای همتون نیاز دارم که اینبار که هست بمونه و نره ...اینبار دیگه عشقمون به فرجام برسه...ولی اگه خدا بخواد...اگه اینبار هم بشکنم دیگه واقعا شکستم و آخرین نفسامو خواهم داد که همین الانم در اوج نامیدیم و فقط از دامن خدا چسبیدم که نفسام ((اون)) بمونه !!! ایام شعبان هست تورو خدا دعا کنید یک بار که این مطلب رو می خونید بگید خدا خودت به گلی و عشقش کمک کن که دست تو دست هم بمونن...خدا بخواد همه چیر مثل روزهای خوبمون عالی می شه روزهایی که تنها دلخوشیمون عشقمون بود وتنها دغدغه مون دوست داشتن همدیگه... من از دعاهای همتون نهایت تشکر رو دارم واز خدا می خوام هیچ دلی نشکنه و همه دلداده ها بهم برسن و شما هم به آرزوهاتون برسین...


تنها با گلها گویم غمها را
چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم
به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
نه کسی آید نه کسی خواند
ز نگاهم هرگز راز من
بشنو امشب غم پنهانم
که سخنها گوید ساز من
تو ندانی تنها همه شب باگلها
سخن دل را میگویم من
چو نسیمی آرام که وزد بر بستان
همه گلها را میبویم من
تنها با گلها گویم غمها را
چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم
به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
چون ابری سرگردان
میگرید چشم من در تنهایی
ای روز شادیها کی باز آیی
امشب حال مرا تو نمیدانی
از چشمم غم دل تو نمیخوانی
امشب حال مرا تو نمیدانی
از چشمم غم دل تو نمیخوانی
تنها با گلها گویم غمها را
چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم
به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم


امشب اومدم تا از همه شما یک چیز بخوام ... نمی دونم چند نفر از شما این خواهش من رو قبول خواهید کرد ولی من بازم می گم ... هر کسی اگه می تونه برای من دعا کنه هر طور که می تونید برای من و نیتم دعا کنید وهر کی می تونه یک بار سوره وضحی رو برای نیت من بخونه از اونایی که این کارو برای من می کنن خیلی خیلی ممنونم حتی از اونایی که این سوره رو نمی خونن هم بخاطر دعاشون خیلی ممنونم ...
این روزها خیلی می ترسم که این امیدواریهای من سرچشمه اش هیچ باشه و باز به تاراج غم وغصه برم ولی بچه ها اینبار دیگه من به آخر خط رسیدم اینبار دیگه اگه دعاهام مستجاب نشه من تموم می شم ... اینجا تنها جایی که من می تونم بی ریا با شما ها دردو دل کنم ... هیچ چاره ای ندارم بخدا من خیلی تلاش کردم ولی عشقش آنچنان به تار و پود روح من گره خورده و نقاشی احساس من رو نقش انداخته که به این راحتی ها نمی شه از وجودم کندش... من تنها گناهم دوست داشتنه البته اگه اسم این رو می شه گناه گذاشت حاضرم محاکمه و قصاص بشم ... گذر زمان هم دردی از احساس من درمان نکرد ... می گفتم شاید بشه فراموش کرد ولی نمی شه ...حالا دلم می خواد تا آخرین توانم تلاش کنم که هیچکی نتونه مارو از هم جدا کنه فقط این وسط اون باید دستشو از دست من نکشه چون اگه اینبارم حس کنم که نیست تیشه بر ریشه هستی خودم می زنم چون فقط اینطوری عشق من از بین می ره ... واقعیتش نمی دونم هنوزم همراهم هست یا نه ! نمی دونم هنوز دستش تو دست من هست یا منو تنها گذاشته تا به زندگیم برسم اینارو نمی دونم ... شایدم من دلخوشم که هست یا اون می خواد که من دلخوش باشم که هست و در واقع خیلی وقته رفته ... شایدم من به ناامیدی عادت کردم نمی خوام باور کنم که اینبار می خواد باشه تا آخرش.... ولی کاش اینطور باشه ... من اونرو از جون خودم هم بیشتر دوست دارم بخدا قسم اینو راست می گم اگه اون نباشه نفس های من هم نیست...واسه اینه از همتون خواهش می کنم برام دعا کنید ...دعا کنید که تنهام نذاره شاید خدا نظرش رو ما شد به آرزومون رسیدیم وقتش برام مهم نیت فقط اینو می خوام که میدون رو ترک نکنیم و دست به دست هم بایستیم... بخدا قسم دیگه اگه نباشه من رفتنیم ... تورو خدا دعا کنید که خدا همه چیزو درست کنه و این امیدهایی که تو دل من شکوفا شده واهی نباشه...تورو خدا دعا کنید مهربون بمونه ...توروخدا دعا کنید همیشه با من بمونه و تنهام نذلره شاید این نامه مثل نامه کسی باشه که آخرین نفساشو می ده و برا زنده موندن داره تلاش می کنه چون تنها دلیل زنده بودنه من اونه با رفتن اون.........کاش می شد دلم رو از جاش در بیارم تا اون به جای من حرف بزنه.... نمی دونم چی میشه ...
خدایا ازت خواهش می کنم به حرمت رسولت و به پاکی زهراش قسمت می دم ما از هم جدا نشیم من تا حالا ازت هیچی نخواستم می دونم خیلی ازت خواهش و التماس کردم که ازم نگیریش ولی بازم پیشونیمو رو خاک می زارم و التماس می کنم که مارو از هم جدا نکن و نذار که دستهای نامهربونی دیگرون بیشتر از این بر پیکر نیمه جون عشقمون لطمه بزنه... اگه تو بخوای همه چیز درست می شه ... مارو هم شامل لطف خودت کن ... این حس رو خودت تو وجود من گذاشتی روح من رو به آرامش برسون...قادر متعال فقط توئی
از همتون ممنونم که پای سفره درد ودل نشستید ...





